خرید بک لینک

سلام

الان ازدواج کردم و بچه دار هم شدم.همیشه تو ذهنم این بود که وقتی دانشگاه رفتم دیگه مشکلی برام پیش نمیاد.بعدش دانشگاه گفتم کار پیدا کنم مشکل ندارم.بعدش گفتم شوهر و بعدش گفتم بچه.

الان به همشون رسیدم و همچنان درگیرم.ناراحتم.داغونم.

مشکلات هیچ وقت تموم نمیشه. واقعا احساس پوچی میکنم.

برچسب: نویسنده: سارا صمیمی تاريخ: شنبه 4 تير 1401 ساعت: 4:05

بچم دوسالشه در حد ۲۰ کلمه بلده. جمله نمیگه.دارم از استرس میمیرم.نمیخوام صبح از خواب پاشم و ببینم دوباره حرف نمیزنه.گفتار درمان میبرمش.فایده نداره.واقعا این مشکلم دیگه نوبرش بود.اگه حرف نزنه چی.کلی آرزو داشتم براش.نمیدونم آخرش چی میشه. تو اینترنت خوندم بعضی از مادرا همین مشکل رو داشتن ولی ننوشتن آخرش بچشون چی شد.

آخه چرا همش باید عذاب بکشم.پس کی به آرامش میرسم من

برچسب: نویسنده: سارا صمیمی تاريخ: شنبه 4 تير 1401 ساعت: 4:05

دل خوشی ندارم.هیچ وقت از زندگیم  راضی نبودم.چقدر منفی هستم.تو بهشت هم خوش نیستم.حسرت گذشته.نگران از آینده.بدون هدف.غرق در رویا.روانی بی اعصاب.چندش. خصوصیات من هست.قبلا فکر میکردم چقدر خاص هستم حالا متوجه شدم چه گوهی هستم.دارم تو تاریکی آهنگ اولین بار شهیار قنبری گوش میدم.بغض بی امان.اگه زمان برگرده چی رو تغییر بدم که زندگیم عوض بشه.راه فرار کجاست.دلم میخواد برم اون لحظه که مامانم لباس نو عید میپوشید و من میدوییدم پایین که عید رو تبریک بگم به پدربزرگ و مادربزرگ.آخ چه حسی بود. وصف ناپذیر. هر چی رفتم جلو مشکلات بزرگتر شد.الان فقط مشکلات من نیست.مشکل بچه ،زندگیلعنت به من لعنت.تف به منمن آدم نیستم .من فقط هارت و پورت دارم.همه مشکلات تقصیر خودمه

برچسب: نویسنده: سارا صمیمی تاريخ: شنبه 4 تير 1401 ساعت: 4:05

صفحه بندی